خوشا به حال ابراهیم که تنها یک اسماعیل داشت و با گذر از دروازه تردید او را نیز به قربانگاه برد.
وای بر من که اسماعیل های وجودم یکی دوتا نیستند .....
18:32 | یک عابر |
خوشا به حال ابراهیم که تنها یک اسماعیل داشت و با گذر از دروازه تردید او را نیز به قربانگاه برد.
وای بر من که اسماعیل های وجودم یکی دوتا نیستند .....
18:32 | یک عابر |
این روزها همه در فکر یک سقفند
حتی کودکان در بازی های کودکانه شان
و من این روزها به فکر یک چهاردیواری ام ، بدون سقف
تا شاید سهم من از آسمان بیشتر باشد....
15:49 | یک عابر |
این روزها خیلی به یاد "نقطه" می افتم . " نقطه " برای من یک خاطره قدیمیه که مثل یک مغناطیس قوی من رو می بره به سال های نه چندان دور دانشجویی . همه چیز از یک ایده شروع شد . این که هر اثر هنری از یک نقطه شروع میشه ، پس ما هم یک نقطه روی صفحه سفید گذاشتیم وشروع کردیم به خلق " نقطه " .
امکانات کمی داشتیم اما آرمان هایی بلند . سختی ها کم نبودند اما بالاخره "نقطه " متولد شد . خیلی آبرومند و وزین و یک سرو گردن بالاتر از همردیف های خودش .چقدر بهش افتخار می کردیم . چه آرزوهایی براش داشتیم . هدفمون این بود که یک روز "نقطه " رو روی پیشخوان کتابفروشی ها ببریم ، در جایگاه یک نشریه حرفه ای .
"نقطه" برای ما حکم یک کودک رو داشت ، بخشی از وجودمون بود که رشد می کرد و جون می گرفت . بالاخره با تمام دغدغه ها و مشکلات ، "نقطه" سه ساله شد. اما وای از غم نان که با اومدنش نه ما به رویاهامون رسیدیم و نه "نقطه" عاقبت به خیر شد . "نقطه" گم شد درمیان خیل واژه ها و خطوط و صفحه ها .
این روزها خیلی به یاد "نقطه" می افتم . "نقطه" برای من و برای گروه یک هویت مستقل بود، هویتی که خلق شد و شخصیت فرهنگی داشت ، کمی مغرور بود ، چند سالی به خوبی زندگی کرد و حتی می تونست ادامه بده .
قصد دارم تا دو سه سال آینده "نقطه" گم شده رو پیدا کنم و با یک گروه حرفه ای با رنگ وبویی تخصصی اون رو احیا کنم . بزرگش کنم و برسمونمش به جایگاه واقعیش . تا "نقطه" به ثمر برسه ، شاید هم بخشی از وجود خودم ....
22:30 | یک عابر |
در روزگاری که پردازنده های هوشمند در تلاشند تا به روشی خلاقانه حاصل دو دوتا را به پنج ارتقا بخشند ، جایگاه عشق کجاست ؟
20:55 | یک عابر |
نجوای آرام برگها برروی سنگفرش ، روزی خبر از آمدن می دهد و روزی هم ازرفتن. و من مسافراین شهر غریبم... و چه آشنا با غربت این شهر. شهری غریب در میان اهالی . شهری زنده که درباورهای پاییزی ساکنانش غروب کرده .
و من هرروز پنجره اتاقم را به روی حجم غربتش باز می کنم و به غرور خفته اش سلام می کنم و هرروز به رویاهای سبز شهر می اندیشم و باز برروی دیوارهای آن "خانه" نقاشی می کنم ... و هرروز به سهم شهر از آسمان می اندیشم و خود آسمان خاکستریش را با برج های بلند و نیمه بلند می خراشم ...و هر روز دلم از کوچ پرندگانش می گیرد و ....دلم از غربت شهر گرفته ....!
18:18 | یک عابر |
شاید فردا ، دو هفته بعد ، چه فرقی می کند ؟ یکی ازهمین روزها
باد مرا با خود خواهد برد
دیگر دربرابر باد نخواهم ایستاد ، همراه خواهم شد
عبورخواهم کرد ،
از ورای مرزها
ازقوانین نوشته و نانوشته
بدون روادید......
12:15 | یک عابر |
برخلاف اینکه خیلی باور دارند فراموشی یکی از نعمات خداوند به انسانه ، ولی من چنین اعتقادی ندارم . انسان باید بتونه لحظات تلخ و شیرین رو در کنارهم به یاد بیاره تا قدر آسایش رو بدونه . باید به یاد بیاره تا بتونه به تعهداتش پایبند بمونه . باید فراموش نکنه کسانی رو که تو زندگیش موثر بودند و .....
.
.
.
ماجرا به سالها پیش برمی گرده. اون زمانی که من رو بدرقه می کردی . "تو" با چشمانی مطمئن و من با نگاه و وجودی سراسر تردید . خیلی آروم خم شدی و عبارتی رو توی گوشم زمزمه کردی .....امان از این فراموشی ....هرچی تلاش می کنم اون واژه های امیدبخش رو به خاطر نمی آرم . شاید دعایی که در لحظات سخت زندگی ریسمان نجاتم باشه ، یا کلماتی که منو همیشه به یاد تو بیندازه.....نمی دونم ، یادم نمیاد.....ولی خوب یادمه که وقت جدایی ، وجودم سراسر دلتنگی بود. یادم میاد بعد از جدایی با صدای بلند گریه کردم ، آنقدربلند که پرسنل بخش کودکان و بخش های مجاور هم صدای دلتنگیم رو شنیدند.
هنوز هم این دلتنگی همراه منه . شاید روم نشه که با صدای بلند گریه کنم ، ولی خیلی اوقات همین دلتنگی صورتم رو به قطره اشکی میهمان می کنه.
پس از گذشت سالها از اون روز ، احساس می کنم که چقدر محتاج دعا و زمزمه تو در هنگام بدرقه ات هستم . حتی اگه فراموشی اون رو از ذهنم پاک کرده باشه ، حتی اگه صد سال از اون روز بگذره.....
هرچند نمی دونم پس از گذشت سالها ، آیا هنوز از اطمینانی که اون روز تو چشمان مهربونت موج می زد، نشانی مونده....؟
17:28 | یک عابر |